loading...

••پارک = پنچری••

مغرور ترين فرد دنيام که باشي بازم به خل و چل بازياي يه دختر محتاجي

بازدید : 0
پنجشنبه 30 مهر 1399 زمان : 6:36

خب من اونروز اومدم یه کاری کردم

که مامانم خیلی عصبی شد از دستم

خخخ

این عکسه رو گذاشته بودم پروفایل شادم

محض تنوع

بعد یادم نبود ک مامانم هم معلمه و با یه اکانت استفاده میکنیم از شاد

بازرس اداره

مدیر مدرسشون

همکاراش و بقیه معلما

به علاوه کل فامیل دیده بودن اینو

یعنی وقتی فهمیدم اینارو

ازخنده نمیتونستم حرف بزنم

مامانم حرص میخورد دعوام میکرد

اخرشم مجبورم کرد همینو بذارم پروفایل واتساپم :/

چون اون طرف مربی‌های کلاسای متفرقم هم هستن

خلاصه ابروریزی بدی شد کلا

خوراکی های مناسب برای دیابتی ها در طب سنتی
بازدید : 0
پنجشنبه 30 مهر 1399 زمان : 6:36

ماهان خب ...راستش...چطوری بگم .....درمورد خانومه صداقته !

نفسم بند اومد...خدایا ...کمکم کن!!!...اون چیزی نباشه که فکرشون میکنم...

ماهان-صدامو دارید؟!

به سختی و آروم گفتم :

بله میشنوم !

ماهان-من به ایشون علاقه پیدا کردم !از اونجایی که شما بهترین دوست ایشون بودید گفتم به شما بگم ....خودمم نمیدونم چرا !

..چی؟؟ ..خدایا..... این ...من..خدااااا

ماهان-می‌تونید با ایشون صحبت کنید ؟؟!! اگه بشه تاآخر عمر ممنونتونم !!

با حالت یکم عصبی گفتم:

-نخیر آقا !! چرا به من میگی اصن ؟؟!مگه من انجمن ازدواج جوانان مجرد هستم ؟؟!!برید با خوده حانیه صحبت کنید...مامانم صدام میزنه ...خدانگهدار !!!!!!!

تلفنو قطع کردم و سرمو گذاشتم رو میز و دهن کجی به گوشیم کردم .....

عاشق نبودم ولی خوشم می‌اومد ازش....... ....به این فکر کردم که ...لعنتی ...چراباهاش اینطوری صحبت کردم؟!...یهو صفحه گوشیم روشن خاموش شد .

ماهان بود ...برداشتم...

ماهان سلام خانوم معینی!!

من-سلام ،آقای تهرانی باید عذرخاهی کنم ازتون!!!

ماهان خندید و گفت:

نــه عیب نداره !!بلاخره دوستید حق دارین !!احتمالا در من یه عیبی دیدین که منو برای خانوم صداقت نمی‌پسندید!

سریع گفتم-نه آقای تهرانی !! اینطور فکر نکردم ...بعدشم من کاره‌‌‌ای نیستم که بخوام برای دوستم فرد خاصیو انتخاب کنم !!!شما هیچ عیبی ندارین ، من یه لحظه عصبی شدم ...ببخشید!واقعا شرمنده ام !!!نمیدونم چطوری ازتون عذرخواهی کنم !!!!!

ماهان با یه لحن گرم گفت:

عیب نداره !به هر حال دروغم نگفتید که ...نمیخواد عذرخواهی کنید ،ا گه دوباره ناراحت نمیشید اجازه هست یه چیزی رو بگم ؟!

من-اختیار دارین ،بفرمائید!

ماهان-اگه میشه شما لطف کنید نظر خوده خانوم صداقتو بپرسید ، بعد من با خانوادم به طور رسمی‌خواستگاری می‌کنم !!

من برای معذرت خواهیم که شده ،چشم !نظر خانوم صداقتو می‌پرسم !!

ماهان-واقعا یه دنیا ممنون خانوم معینی!!

من- بازم شرمندتونم باهاتون بد صحبت کردم !!!

ماهان عـــــــه نگید دیگه ، مهم نیست ! (خندید) هیزتوری حافظمو پاک کردم حالا شما هم هی یادم بیارید !!!!!!

ماهان خیلی ممنون !لطف بزرگی رو در حقم کردید !

من- خواهش میکنم !!!! خدانگهدار !
ماهان
!خداحافظ!

تماس قطع شد...

تو خوابمم نمیدیدم اینطوری بشه .... سردرد شدید گرفته بودم ...یه ژلوفن خوردم ...خوابیدم ...به مامانم هم گفتم که شام نمی‌خورم !

.........................

کم کم خوابم برد !!!!!.
صبح با سردرد شدید بیدار شدم ...کاش میشد امروز نرم دانشگاه ولی نمیشه به ماهان قول داده بودم .......

رفتم پائین ........

مامان-سلام دخترم ! J

من سلام !!بابا و دوقلو‌ها رفتن ؟!

مامان- آره صبح زود رفتن ! بیا صبونه بخور که دیشبم شام نخوردی !!!

نشستم سر سفره !! یه لیوان چای خوردم !!

مامان- ببینم ...چرا رنگت اینقدر پریده ؟؟!

من-رنگ پریده ؟!به خاطر ...به خاطر اینه که ....

مامان-اهان حتما به خاطر اینه که دیشب گرسنه خوابیدی ...بیا بشین بخور!

من-من میرم حاضر شم دیرم میشه !!

مامان-میخوای امروز با ماشین برو !

من-واقعا ؟!مرسی !پس میرم حاضر شم !!

رفتم بالا !خوبه حوصله اتوبوس نداشتم !!!.....امروز یه کلاس با جهانبخش دارم .....پووووووف خدااایا امروز هم آرش هم ماهان هم جهانبخش رو باید تحمل کنم ...خدایا بخیر کنه امروزو ..........

یه شلوار کرمی‌پوشیدم ...... مانتو نپوشیدم چون میخواستم چادر لبنانیمو سرم کنم ...مانتو لازم نبود ....یه مقنعه شکلاتی هم پوشیدم ...یه رژ قهوه‌‌‌ای تیره کم رنگ هم زدم با یه ریمیل مژه‌هامو مرتب کردم ...

چادرمو سرم کردم ...کوله مشکی امو برداشتم ... رفتم پائین ....مامان یه لقمه برام گرفته بود .....

من-مرسی مامان !سوییچ کجاست ؟!

مامان سر جاکلیدی !مراقب باشی‌هااا!!!!!رسیدی یه اس بزن !

من-باشه خدافظ !!
مامان-خدافظ !مراقب باش!

کفشامو پام کردم ...رفتم سوار ماشین شدم...کیفمو انداختم صندلی کمک راننده ...ماشینو روشن کردم و به سمت دانشگاه راه افتادم .......

ماشینو پارک کردم و کیفمو برداشتم و وارد دانشگاه شدم.......

خیلی معذب بودم ولی مثل همیشه باحجب و حیا راه می‌رفتم ! بدجور بغض داشتم...امروز باید برای کسی که دوسش داشتم خواستگاری کنم... اولین کلاس هم با جهانبخش داشتیم.....وارد کلاس شدم حانیه رو دیدم ...با لبخند رفتم طرفش ....ماهان این ساعت با ما نداشت ...خداروصدهزارمرتبه شکر........

حانیه-سلام!خانوم عاشق!!

من-علیک سلام !آرومتر حرف بزن میشنون !!

حانیه-زهرا؟!رنگت پریده دختر...چت شده !!

دستامو گذاشتم رو گونه‌هام ...

من-نـه..چیز خاصی نیست !!

حانیه اتفاقا هست...بشییین!!!برام توضیح بده!

نشستم ..... توچشمام پر اشک بود ...میدونستم دهنم باز بشه گریم میگیره ....

حانیه-ده دارم میگم تو یه چیزیت شده! چته زهرا ؟!

دستی به چشام کشیدم و سرمو آوردم بالا....

حانیه ‌‌‌ای ای ببین چشای قهوه ایتو اشکی کردی.....حداقل چشات رنگی هم نیست که بگم چشای آبیتو اشکی کردی...یا چشای عسلیتو ...

پریدم وسط حرفاش:

من-حانیه؟!بس کن!لطفا !باید بعد کلاس باهات صحبت کنم !

حانیه سرشو تکون داد و یکی وارد کلاس شد ...آرش رستگار!

یه نگاه عجیبی به من انداخت ...میتونستم شرمندگی رو تو چشاش ببینم !

حانیه چیزی شده زهرا؟

من-بعدا بهت توضیح میدم!

بعدشم نشست سر جاش!در کلاس زده شد و جهانبخش اومد داخل!

همه به احترامش بلند شدیم .سلام کرد . اشاره کرد که بشینیم !

درسو شروع کرد ...تو این حال و هوا بودم که چطوری به حانیه بگم ... درمورد ماهان!!

-خانم معینی ؟!

یهو یکی پهلومو نیشگون گرفت ...با غیض برگشتم طرف حانیه !با ابرو به یه تخته اشاره کرد...با گیجی برگشتم ...دیدم جهانبخش منو نگاه میکنه ...با یه لبخند محو !

من-بله استاد؟!ببخشید حواسم نبود !

جهانبخش-بله معلومه !!میشه ازتون خواهش کنم این مسئله رو حل کنید؟!

بلند شدم و به سمت تخته رفتم !! خداروشکر مسئله رو بلد بودم!!!

من- حلش کردم استاد !

با دقت مسئله رو نگاه کرد ...

جهانبخش دستشو دراز کرد ....یا ابرفض ....با گیجی نگاش کردم...

زیر لب گفت:

ماژیک !

من -آهان !

از فکری که کردم لبمو گزیدم و سرمو انداختم پائین ......

جهانبخش-خانم معینی؟!این قسمت از مسئله رو میشه توضیح بدید چطور حلش کردید؟!

من-یعنی غلطه؟!

جهانبخش-شما توضیح بدید...شاید من اشتباه کرده باشم!

من-چشم استاد !

جواب مسئله رو با استرس توضیح دادم !

جهانبخش-غلطــــــــه!!

چشام درشت شد...

من-مطمئنید؟!ولی من که درست حلش کردم !

جهانبخش یعنی میگید من اشتباه حل کردم ؟!

تا میخواستم زری که زدمو جمعش کنم آرش دستشو برد بالا ....

آرش- خانم معینی درست حلش کرده استاد!

نه به اون خانومت نه به اون کرده ....یا جمع نبند یا میبندی درست ببند!!!!!

جهانبخش یه ابروش پرید بالا ....

جهانبخش-بیا توضیح بده !!!

آرش با جدیت تمام بلند شد و اومد پای تخته ..

دستشو دراز کرد سمتم بدون اینکه نگام کنه ...این دفعه دیگه منگل بازی در نیاوردم.... ماژیکو دادم بهش مسئله رو توضیح داد.... همونایی که من گفته بودم با یه ذره اضافه ترش ....

جهانبخش هم قانع شد ...اخم ریزی کرد ..

جهانبخش بشینید !

ماژیکه بیچاره رو گذاشتم پای تخته و نشستیم ....

تا وقتی که کلاس تموم بشه این جهانبخش با اخم بود....آرش هم نگاهش سرد بود و جدی....... کلاس که تموم شد

من-حانیه؟!زود وسایلاتو جمع کن کلاس بعدی نیم ساعت دیگه شروع میشه !باید باهات حرف بزنم !!!

حانیه در حالی که میخندید و وسایلشو جمع میکرد گفت:

حانیه یه خواهش میکنی یه لطفنی یه چیزی ...(ادای منو درآورد)باید باهات حرف بزنم !!!

کیفشو انداخت رو شونش و وقتی دید که من ساکتمو جوابشو نمیدم جدی شد....

حانیه-بریم که وقت نیست!!!!

سریع رفتیم سلف!!

دوتا چای گفتم بیارن...

......

..........

............

حانیه-نـــــــــــــــــــهههههههههههه!!!!!!!! جااانه من ؟؟!!

با بغض سرموتکون دادم ....

حانیه ناباورانه گفت:

حانیه-شوخی میکنی زهرا؟!

من باچشم غره گفتم:

- به نظرت من الان شبیه انسان‌های شوخم ؟!!

حانیه خب چطور میشه؟!چرا آخه ؟!حالا من که بهش قد یه ارزن هم علاقه ندارم ولی آخه ...چرا؟!
من-یکی باید به من بگه چرا...

حانیه دستمو گرفت..

حانیه-غصه نخور !الان میرم جواب ردو میکنم تو حلقشو بهش یه درس حسابی میدم!!!!!!

سریع بازوشو گرفتم ...

من-حانیه؟!نرو ...ناراحت میشه...نمیدونی دیشب وقتی گفتم که باهات صحبت میکنم چقدر خوشحال شد!!..

سرمو انداختم پایین ....

با اخم گفتم :

من-نمیدونی چقدر دوستت داره!

حانیه-ناراحت نباش دیگه !تو که میدونی من رضا رو....اوه اوه ...اومدن!!!دارن میان اینطرف ....

صاف نشستمو لبخند زدم...البته به تنها چیزی که شباهت نداشت لبخند بود...الکی لبامو کش دادم....

حانیه آروم نگاه کن!!ماهان اخم کرده ...رضا هم بدتر از ماهان....شدن عین لشکر شکست خورده !

ادامه دارد ....

آبروریزی و شیطنت من
بازدید : 0
پنجشنبه 30 مهر 1399 زمان : 6:36

اسکار قشنگ ترین نگاه میرسه ب وقتی ک سرتو بالا میاری نگاش کنی

میبینی داره نگات میکنه

(خیلیییییی دلنشینه خیلی)

اسکار غمگین ترین دلواپسی میرسه به

"چیزی شده جوابمو نمیدی؟"

اسکار غمگین ترین جمله میرسه به

"ولی تو قول داده بودی"

اسکار مظلوم ترین ادم میرسه به

"یعنی بری دیگه دیگه بر نمیگردی؟"

اسکار بی رحم ترین عضو بدن میرسه به مغز که هررچی خاطره اس یادت میاره

اسکار مظلوم ترین جمله میرسه به

"تو برگرد میشم همونی ک تو میخای"

اسکار غمگین ترین جمله هم میرسه به

"لعنتی من دوستت دارم"

اسکار بی معرفت ترین ادم میرسه به کسی ک میتونه حالتو با یه جمله خوب کنه ولی نمیگه

و در اخر ...

اسکار تلخ ترین جمله هم میرسه به

"کاش هیچوقت باهات اشنا نمیشدم "

این خیلی دل میسوزونه :( خیلی ...

+اینو دیدم حدود یه ماه پیش بود فکر کنم خیلی جدیش نگرفتم فکر میکردم برمیگرده ولی برنگشت امشب وقتی خوندمش بغضم گرف :( با اینکه اصلا دوسه بار بیشتر وبش نرفتم ولی متن پستش خیلی ناراحت کننده بود عاشق این حرفش شدم

"منم مثل همه قطعن یروزی به همه کارای گذشتم میخندم اما فعلن باید بهای اون خنده‌هارو بدم ..."

کلیک

رفته برای همیشه ...

آبروریزی و شیطنت من
بازدید : 0
چهارشنبه 29 مهر 1399 زمان : 11:37

سلام بچه‌ها ادامه مطلب رمز داره ایندفعه واقعنی رمز داره خخخ این یه متنه آماده اش کرده بودم که بذارم وب چون لازمه ک بخونیدش لازمه که بعضیا بخوننش :) +قبل خوندن این پست باید بدونید من با هیچکس نیستم لطفا به خودتون نگیرید:)

هر 60 ثانیه ای را که ...
بازدید : 0
چهارشنبه 29 مهر 1399 زمان : 11:37

مبین-جرئت داری به بزرگترت چیزی بگووو!!!!!
معین-همش پنج دقیقه بزرگتری‌هاااا!!!!!

مبین-یه ثانیه هم یه ثانیه است بعد تو میگی پنج دقیقه!!

من-مامان ؟؟!الان چرا داریم میریم بیمارستان ؟؟!

مگه بچه کی به دنیا اومده ؟؟

مامان بچه دیشب ساعت 3 نصفه شب الان وقته ملاقاتیه!!

من-دستت درد نکنه الان باید بهم بگی خوب؟؟!

مامان-خب چه فایده داشت تو میدونستی؟؟!

من-هیچی!

مامان-پس حرف نزن !

😐 میگم مامانم به من لطف داره ....

مبین-دمت گرم مامان !!!

مامان-درست صحبت کن مبین!!!!!

مبین هم حرفی نزد و سرشو انداخت پایین و گفت:

-باشه!

ههه حقشه پسره‌ی فظول ....

بابا-خب رسیدیم ...پیاده بشید من ماشینو پارک کنم !

رفتیم پایین ... وارد بیمارستان شدیم.... رفتیم طبقه بالا ...به مسئولش گفتیم اسم و فامیل سوگندو ...شماره اتاقشو گفت...

رفتیم اونجا ...

من-هییییین !! مامان شیرینی نخریدیم !!!

مامان برگشت سمتم با یه جعبه شیرینی که دستش بود...یاخدا مامانم کی اینو خرید...

وارد اتاق شدیم.... ماشالله چقدر آدم تمام فک و فامیل اومدن !

من-ای جااااااان !!!سلام سوگندجون ، خوبی؟؟! مبارک باشه !

سوگند- سلامت باشی زهراجان !!

روکردم به محمد ...

من-سلام آقامحمد...انشالله قدمش خیر باشه...

محمد-سلام زهراخانم...انشالله.....

با بقیه هم سلام کردم...

بابابزرگ-خب محمدجان !!اسم این دختر خوشگل چیه ؟!

محمد با عشق به سوگند نگاه کرد ....

محمد-یاسمین میذاریم انشالله !!!!!!

بابابزرگ خوشنام باشه !!!
محمد-دست شمادرد نکنه !

به بقیه هم سلام کردم .....امینه اومد کنارم .....

امینه- وویییییی نگاش کن زهرااا چه جیگرییه‌هاا!!! چه نازه !!

امین هم اومد...

امین-ده بیا ...این یکی هم بور از آب دراومد !

من-عـه نگوو اینجوری...مگه بور باشی زشته؟!

امین­ نه والا !ولی خدایی دقت کردی همه بورن؟؟!! من..امینه ...تو .... مبین ...معین ....مهدی..محمد ..ریحانه ...

من-اینجا فقط دو نفر بور نیستن !!!

امینه و امین کیان و کیانا !!!!

من-آره !!همینه !!

بچه اینقدر ریزه پیزه بود آدم میترسید بغلش کنه ....

من-پس کیانا و کیان کجان؟!

زن دایی-کیان وکیانا کار داشتن نیومدن!

من-آهاان !

امین آروم گفت-منم امتحان داشتم خوب ،نباید می‌اومدم؟؟! بگو نمیخواستم بچه‌هام دستشون به محیط بیمارستان آلوده بشه یه وقت خدایی ناکرده بیماری بگیرن!!!
آروم خندیدیم ،

-زهرا ؟ امینه ؟امین ؟ شیرینی بردارین بچه‌ها !!
من-باشه !!!
شیرینی برداشتیم ...به دختر ناز محمدو سوگند نگاه کردم .. دستشو آروم گرفتم ... یه پرستاره اومد داخل

پرستار-وقت ملاقات تمومه !!لطفا تشریف ببرید !

ای بابا ما که تازه اومدیم !

از فک و فامیل خدافظی کردیم و اومدیم بیرون .... هییین به ماهان زنگ نزدم ...الان پیش خودش میگه این حتما داره ناز میکنه .......

یادم باشه رفتم خونه بهش زنگ بزنم .....

امینه زهرا ؟نمیای خونه ما؟؟!قرارمون ؟؟!

من-نه امینه !باشه یه وقت دیگه الان دیگه دیر شده !!!

امینه باشه پس خدافظ!!
من-خدانگهدار!!
سوار ماشین شدیم .....

مبین-قرار چی میگه؟؟!

من-قرار بود برم با امین عربی کار کنم!!

مبین-چی؟!
من-بعدشم بریم پارک...با تو و معین و امین و امینه!!

مبین-آهاان!!

بعد چند دقیقه رسیدیم خونه !‍‍‍‍‍‍!!

رفتم بالا لباسامو عوض کردم.... برگه شماره‌ی ماهانو آوردم بیرون ....

لبخندی بهش زدم و دستمو روش کشیدم....

رفتم پایین ...

من-مامان ؟!من باید به یکی از بچه‌ها تلفن بزنم...یه نیم ساعت چهل دقیقه‌‌‌ای دیگه میام پایین !

مامان-باشه ما به تلفن تو چکارداریم ؟؟!

رفتم بالا ....استرس گرفتم ...دستام میلرزید .......‌‌‌ای وای نمازم رو نخوندم .....

سریع وضو گرفتم و رفتم بالا نمازمو خوندم و بیشتر از طبق معمول طولش دادم ...میخواستم پیش خدا خودشیرینی کنم ...بگم ببین من تورو بیشتر از ماهان دوست دارم....ذکرامو که گفتم....چادرمو درآوردم جانمازمو تا زدم ....

گوشیمو گرفتم دستم و سریع شماره ماهانو گرفتم ..... بعد چند دقیقه صداش پیچید تو گوشیم ....

ماهان بله ؟؟؟!

زبونم بند اومده بود ....

ماهان الو ؟؟!مزاحم شدید ؟!قطع کنم ؟؟!

من-سلام آقای تهرانی!!معینی هستم !!

ماهان خندید علیک سلام !دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم از تماستون !

من-اختیار دارین !!چیزی شده ؟!

ماهان راستش ....... نمی‌دونم چرا اومدم به شما بگم اول.....ولی قبلش بهم بگید که کمکم میکنید ؟؟!!

ده آخه مگه میشه به تو کمک نکنم ؟

من-بله...سعی میکنم کمکتون کنم...البته باید خواستتونو بشنوم !!

ماهان مرسی خیلی لطف دارین خانوم معینی !! میشه بهم قول بدید که در مورد صحبتامون به کسی چیزی نگید ؟؟!

دیگه داشتم میترسیدم ...

من-بله بله ... به کسی چیزی نمیگم آقای تهرانی !!

ماهان خب ...راستش...چطوری بگم .....

ادامه دارد ...

هر 60 ثانیه ای را که ...
بازدید : 0
سه شنبه 28 مهر 1399 زمان : 17:37

بــیــوگــرافــی

هلو اهلا و سهلا یا حبیبی 😁
اول یه چیزایی رو بگم تا بعد نگی نگفتی
1-پروفایلم فعاله:)
2-نظر بذار
3-نظر میذاری آدرس بذار
4-عاقا ..من اهل دوستی نیستم..درخواست دوستی نده داداش گل...اکی؟
5-مورد 4 (کار از محکم کاری عیب نمیکنه)
6-نظر بذار (که میشه همون مورد 2)
7-حد و حدود خودتو حفظ کن (حتی شما دوست عزیز(مخصوصا اق پسرا))
8-درصورت دیدن ادب و شعور چیزی ک بهتون میدن ادب و شعوره :) پس اگ دیدین یکی باهاتون بدتا میکنه اول ب خودتون نگا کنین :)

بورس تهران همچنان در حال سقوط!
بازدید : 0
سه شنبه 28 مهر 1399 زمان : 17:37

طرف مردارو نگاه کردم که‌‌‌ای کاش نمیکردم ....با دیدن آرش نفس عمیقی کشیدمو رومو برگردوندم .......خودشم تعجب کرده بود ....حالا چقدر هم نزدیک بودیم ...من روبه رویه وایستاده بودم همونجایی که با یه میله خانوما و آقایون رو از هم جدا میکرد.....آرشم هم طرف آقایون ...الان تنها فاصلمون همون میله هه بود ....

طوری که فقط من بشنوم گفت:

-شرمنده ام !کار امروزم بد بود ...ببخشید زهرا .!!!

..نگاهش به روبه رو بود و باهام حرف میزد ......

من-معذرت خواهی؟؟ هه ...

آرش برگشت طرفم ......چهره جذابی داشت......خوشکل بود ..... با اخم خیلی جذاب میشه...وایسا ببینم چرا اخم کرده به من؟؟؟...پس توقع داری بیاد نیششو باز کنه؟؟؟....نه بابا...ولی خودمونیما موقع‌هایی که شیطون میشه خیلی کیوت میشه ...

آرش-دیگه داری عصبیم میکنی !!فکر میکنی ندیدم که امروز چطوری به جهانبخش نخ میدادی ؟؟؟!!! آره ؟؟؟!! میدونی چند نفردیگه هستند که با همین چادر چه کارایی که نمی‌کنن ؟؟!! منو باش آدم حسابت کردم و اومدم ازت دوباره معذرت خواهی کنم و از دلت درآرم !!

نگاهم به پائین بود و صدای نفسای عصبیم به گوشم میرسید ....به کفشام نگاه کردم ... حیف که تو اتوبوس بودیم و آبروریزی میشد ...مگر نه چنان میخوابوندم درگوشش تا اون باشه درمورد من اینطوری حرف بزنه .....دندونامو روی هم با عصبانیت و ناراحتی فشردمو با بغض گفتم:

من- کافر همه را به کیش خود پندارد !!!!!!بفهم داری چی میگی !!! من ...فقط یه مسئله رو متوجه نشدم و به استاد گفتم تا برام توضیح بده ....و واقعا برات متاسفم که اینطوری در مورد مردم قضاوت میکنین!!!!

اصلا چرا براش توضیح دادم؟ .....اون اجازه نداشت درمورد برخوردم با جهانبخش اینطوری قضاوت کنه ......

بی توجه به اینکه به ایستگاه مورد نظرم خیلی مونده بود منتظر موندم اتوبوس نگه داره و همونجا پیاده شدم ...نشستم تو ایستگاه و منتظر یه اتوبوس دیگه .....

چنددقیقه بعد اتوبوس امد...سوار شدم خداروشکر این یکی جاداشت و نشستم البته بعد از زدن من کارت!!!!

هنوز عصبی بودم ....تا دو دقه دیگه اونجا میموندم مطمئنا اشکام در می‌اومدن !!!!!

گوشیمو درآوردم ...خودمو سرگرم کنم تا دیگه به اون پسره پشمک فکر نکنم ...

خدایا به ماهان زنگ بزنم ؟!....شاید کارم داشته ....شاید که نه حتما کارم داشته که شمارشو داده...ولی خداشاهده اصلا حس خوبی نسبت به این شماره دادنش ندارم...احساس میکنم یه خبر بد توراهه .......

از اتوبوس پیاده شدم و به سمت خونمون حرکت کردم ..... طبق معمول هیچ کس خونه نبود ....داداشام که شرکت بودن بابام رئیس شرکت و مامانم هم شاغل ..... رفتم طبقه بالا....دوتا داداش دارم ... بهتره بگم دو تا کرفس بیست و شش سالشونه و دوقلو‌‌ان‌...معین و مبین...مبین پایه تره با من ولی معین یه ذره جدیه و جنتلمن .... داداشام چشم رنگی بودن ...چشاشون آبی خوشرنگ ...مثل مامان خوشگلمون من به بابا رفتم...قهوه‌‌‌ای کم رنگ... ....خونمون دوبلکس بود ...چادرمو درآوردم و به جالباسی آویزون کردم ...مقنعمو کشیدم انداختم رو تختم ....تک تک لباسامو عوض کردم ...افتادم روتخت ....چشامو چند لحظه بستم ...یهو یاد شماره ماهان افتادم از جا پریدم ...از تو جیبم برداشتمش ......دودل بودم ...البته الان که سر ظهره الان زنگ نزنم بهتره بعد ازظهر ساعتای 7 – 8 زنگ میزنم .... محض احتیاط شماره رو توگوشیم سیو کردم ....به اسم ماهان تهرانی........همینطوری به اسم ماهان تهرانی خیره شده بودم که تلفن زنگ خورد ....حتما مامانه .....با دو پله‌هارو دوتا یکی رفتم پائین .برداشتم مامان بود ..میخواست ببینه که رسیدم یا نه ....اصلا خوشم نمیاد از این حساسیت‌های بیش ازحدش ....بابا من بیستو چهار سالمه مثلا...رفتم تو آشپزخونه میخواستم یه چیزی درست کنم بخورم...دریخچالو باز کردم که بادیدن قیمه‌هایی که از دیشب مونده بود پشیمون شدم....گرمشون کردم و خوردم...بعدشم ولو شدم رو مبل و کانالارو بالا پایین میکردم....جونمی‌جون پاندای کونگ فوکار(😐).... همییینه.....عاشق فیلمشم...یه ربع گذشت تموم شد...بذار ببینم برنامه بعدی چیه....پووووووووف نجات رباتیک...بیخی بابا....زدم یه شبکه دیگه .....واااااای چرا حواسم نبووووود .....سریال کره‌‌‌ای مورد علاقه امه ....

گرچه بیس دقه اش گذشته....نشستم و بقیه فیلمو دیدم ......

تموم که شد تی وی رو خاموش کردم و رفتم تو اتااقم .... یه یک ساعتی درس خوندم .....بعدش گوشیم زنگ خورد...اااه کیه سرظهری نمیذاره مردم راحت بخوابن ....البته من که هیچوقت ظهرا نمیخوابم ولی کلی گفتم بالاخرره....دیدم امین پسر خالمه ...... برداشتم گوشیو :

من-الو!!

امین – بــه سلام زهرا خانم ..خوب هستی؟؟!! لولک و بوللک خوبن؟!

خوشم میاد همه باهم تفاهم داریم !!!

من-خوبم آقا امین ، اون دوتا هم خوبن متاسفانه، شما خوبی؟؟!

امین-هیعییی ...خداروشکر نفسی میاد و میره ،ببینم بعد موقع که زنگ نزدم؟؟!!خواب نبودی دخترخاله ؟؟!

با خودم گفتم..بدموقع که زنگ زدی ...

من-نه پسر خاله خواب نبودم ...خاله خوبه ؟؟!امینه خوبه ؟؟!!!

امین-آره خداروشکر اونام خوبن .... ازت کمک میخواستم .....

من-درخدمتیم !!

امین-نـــه مثله اینکه دانشگاه روت تاثیر گذاشته اینطور باادب شدی!!!

من-امین با بزرگترت صحبت کن‌هااااا !!!!!!!

امین – باشه باشه !!! بعدازظهر یه سر بیا خونمون ، یه جا از عربیمو مشکل دارم هر چیم به این امینه نکبت میگم کمکم کن نمیکنه !!

من خندیدم و گفتم:

–عـه درست صحبت کن !!!

امین – حالا میای؟؟!!فردا امتحان دارم ...این دبیره هم خیلی مضخرفه ،عوضش بعدش میریم پارک با بچه‌ها !!!!

من-کدوم پارک ؟؟!!
امین – پارک ملت...کوهسنگی...هر جا شما بخوای ، چطوره ؟!!

من-خوبه پسرخاله!!!

امین-خب ساعت چندمیای؟؟!!

من-بذار ببینم الان ساعت ...خب الان ساعت $:$ من دوساعت دیگه اونجام !!!

امین – دستت مرسی زهرا !!!!

من خندیدم و گفتم:

–دستت خواهش آقا امین !!

امین –خدافظ !

من-خداحافظ !!
تماس قطع شد...امین 17 سالشه همیشه هم با دبیراش مشکل داره ......

امینه هم قل دیگه‌ی امینه .... فقط امین بزرگتره یه چند دقیقه ......

مهدی هم پسر داییمه که 20 سالشه ....

یه داداش داره که اسمش محمده اون ازدواج کرده و خانومش بارداره !!

خب بقیه خانواده باشه یه موقع دیگه ...... دراز کشیدمو خوابیدم....

-زهرا ؟! زهرا ؟! زهرا پاشو ... الان میریم تو رو نمیبریماااا!

چشامو باز کردمو به مامان نگاه کردم ...

-هااا؟!

مامان –پاشو دختر...پاشو برو یه دستی به سر و روتت بکش این چه وضعیه تو داری؟!آدم باید نماز وحشت بخونه تورو که میبینه!

با تعجب گفتم:

-واسه همه تعریفات مرسی!

مامان چشم غره رفت و گفت:

-تو باز از این چرت و پرتا گوش دادی؟!پاشو قیافتو درست کن میخوایم بریم بیمارستان... بچه سوگند به دنیا اومد!

یه لحظه رفتم تو هنگ بعد سریع گفتم:

-واقعــــــــا؟!

مامان قیافشو جمع کرد و گفت:

-آره واقعا ..... برو یه چیزیم بخور که صدات عین مرغ دم بخت میمونه!

و رفت ... و من همچنان غرق در تشببیه زیبای مامان بودم😐...البته همیشه از این لطفا میکردا... ولی چیزی تو دلش نبود .... ☺

....... اوخ چقدر گشنمه‌هااا! !

رفتم بیرون از اتاقم...معین روبه روم بود.. حاضر نشده بود..... همسان بودن و خیلی شبیه هم بودن ولی من از نگاهاشون میتونستم تشخیصشون بدم...مبین شیطون بود و معین یه ذره جدیو سرد....

من-سلام داداش !!!

معین –علیک سلام زهرا خانوم!!! بدو حاضر شو!!

من-باشه !!چیز کجاست؟!!

معین-چییز،،چیه؟!

من-چیز چیه؟!

معین-تو گفتی چیز کجاست من گفتم چیز چیه؟!

من-خب چیز چیه یعنی چی؟؟!

معین-اااه گیجم کردی !!

من-چیز دیگه .... مبین!!!

معین-میمردی از اول بگی!! پایینه!!

من-آهان!!حاضر شده ؟!

معین-آره!خیلی وقته!!

رفتم پائین .... بابا داشت تی وی میدید ...

من- سلام !

بابا-علیک سلام چه عجب بیدار شدی !!!

من خندیدمو رفتم دشویی .....بعده چند دقیقه اومدم بیرون ....

رفتم تو آشپزخونه ... مبینو دیدم که داره آب میخوره پشتش به در بود...رفتم جلو ....

من-پــــــــــخ!!!!!

یهو لیواانو روش چپه کرد میخواست بیفته که من طی یه حرکت ماهرانه و حرفه‌‌‌ای گرفتمش ...بعله لیوان رو جهیزیه مامان بود‌هااا ...مامان مارو اعدام میکرد....

برگشت منو دید که با خنده نگاش میکردم....

مبین-بزنمت؟؟!همین الان لباس پوشیدم‌هااااا!
من-وااا؟؟؟معین که گفت خیلی وقته حاضر شدی!!

با حرص گفت :

مبین-من معیییینم!!!!!

لبخندی به پهنای صورت زدم ....

من-واقعا؟؟!

معین-چقدر دلم میخواد بزنمت زهرا!!!!!!!

من-داداشی عزیزم...

معینی-برو حاضر شو منم یه فکر به حال خودم بکنم!!!

برگشتم که برم مامان روبه روم بود...

مامان – تو چرا حاضر نشدی هنوز؟!

من-ماماااان؟؟؟!برام یه لقمه درست میکنی ؟؟!!خیلی گشنمه !!

مامان- هووووووف آره درست میکنم ... زود برو حاضر شو تا 5 دقیقه دیگه نیومدی ... رفتیم ... پسرم تو چرا اینطوری شدی؟!

بله دیگه اون پسرم بود من مرغ دم بخت ... همیشه به بچه‌های آخر ظلم میشه .... L

معین-یه خانم نیمه محترم منو ترسوند!!!

زبونمو براش بیرون آوردم و گفتم:

-نیمه محترم خودتی نسبتا محترم !!!

سریع رفتم بالا .....یه شلوار ساده سورمه‌‌‌ای پوشیدم ...با یه مانتو آستین سه ربع سورمه‌‌‌ای ....ست آستینچه و روسری و کیفمو آوردم بیرون ....پس زمینه اش سورمه‌‌‌ای بود با گل‌های درشت آبی آسمانی و یه سری رنگای دیگه .....آستینچه‌هارو دستم کردم ...

روسری رو با طلق گذاشتم رو سرم ...یه مدل ناز بستمش .....چادر عربیمو برداشتم و وسایل مورد نیازمو انداختم تو کیفم ....

-زهراااااااااااااااااا!!!!!!!!!

اوه اوه مامانه ....بدو بدو رفتم پائین .... یه رژ صورتی کم رنگ هم زدم که صورتم از بیحالی دربیاد ....... مبین دم در وایستاده بود...

من-شما آقا مبینی؟؟!

مبین خندید –خودمم مادمازل!!!خوبی؟؟!
من-خوبم داداش،خسته نباشی!!!

مبین-زنده نباشی!!!

من-ببین لیاقت نداری باهات عین آدم حرف بزنم !!

مبین تا میخواست چیزی بگه مامان دادش دراومد...

کفشای ورزشی مشکیمو پوشیدم و رفتیم سوار ماشین سمندمون شدیم .... یه سمند سفید خیلی ناناز....چشم حسودا کور شه ........

ماشین که حرکت کرد ...

من-مامان لقمم ؟؟!

مامان-بیا ...

من-مرسی!!

ازش گرفتمو شروع کردم به خوردن...

مبین-یه وقت تعارف نکنیااا!!!

من-دهنی شد داداش!!میخوری؟؟!

معین قیافش جمع شد ،

مبین-نه بخور آبجی !!نوش جونت...

...یهو یاده امین افتادم ...وااای.......

سریع گوشیمو درآوردم و با پیامش مواجه شدم

:سلام دخترخاله !! امشب نمیشه باشه یه شب دیگه ... تو بیمارستان میبینمت....

مبین هی سرک میکشید ....

من-هـــــِی...گوشی یه وسیله شخصیه‌هاااا!!

مبین-امینه؟؟!

من-نه امینه!!!
مبین-امینه؟!

من-نه نه نه امینه!!
مبین-بابا دارم میگم امین هستش؟؟!

من-آهان فکر کردم میگی امینه؟؟!آره امینه!!

مبین-امینه؟؟!

من با حرص –نه امین هستش پسرخاله بنده!

مبین-آهان امینه!!

معین با حرص –بسه دیگه هی امین و امینه راه انداختن!!! اعصابم بهم ریخت!!
مبین آروم گفت:

مبین-هاپو!!

معین با حرص برگشت سمتش .... که مبین سریع گفت:

مبین-جرئت داری به بزرگترت چیزی بگووو!!!!!
معین-همش پنج دقیقه بزرگتری‌هاااا!!!!!

مبین-یه ثانیه هم یه ثانیه است بعد تو میگی پنج دقیقه!!

من-

بورس تهران همچنان در حال سقوط!
بازدید : 1
دوشنبه 27 مهر 1399 زمان : 0:39

نصف شب یارو اومده تو کوچمون بلند بلند داشت با یه بچه‌‌‌ای حرف میزد

+علی جان خوبی؟

-...

+علی جان ببعی میگه ؟؟

-....

+عمو ببعی چی میگه؟

-...

+عه بگو دیگه ببعی میگه ...

یهو یکی از همسایه‌ها سرشو اورد بیرون از پنجره گفت بعععع بعع حالا بذا بکپیم مرده حسابی

+اونروز رفتم رستوران با رعایت پروتکل بهداشتی خخخ بعد اینقدررر طولش دادن غذامونو بیارن

وقتی گارسون اومد بهش گفتم عه چقدرر بزرگ شدی ماشالله

تا سر چهار راه دنبالم کرد

ملت اعصاب ندارناا

قابل توجه نویسنده ها
بازدید : 1
دوشنبه 27 مهر 1399 زمان : 0:39

خوبم ممنون شما خوبی؟

سلام

مررررسی لطف داری

فک کنم فهمیدم تو کی هستی :))

منم خوشحال میشدم از نزدیک می‌دیدمت

ممنونم لطفته :)

ای جانم

فهمیدم کی هستی

توهم دختر خوبی هستی

منمم کلییی خوشحالم که باتو اشنا شدم

عه یاد کلاس سوم بخیر:))

همچنین ارزوی موفقیت برای تو :))

نمیدونم کی هستی :))

ولی حتما وجودت خیلی خوبه و حتما میشناسمت

پس مرسی که هستی

منم دوستت دارم :))

ولی میشه بگی کی هستی؟؟؟؟

حتما هستی

دوست بد ندارم من که :)

اره ولی ن زیاد :)

خرسیمیدونم کی هستی

یعنی ندونم عجیبه

قابل توجه نویسنده ها
بازدید : 0
دوشنبه 27 مهر 1399 زمان : 0:39

این چن روز اخیر هربار می‌اومدید وبم‌ی قالب داشتم 😂😂

فعلا اینو گذاشتم

یعنی راحت شدممم‌هااا

اخییش😂

بعد اینکه اینو گذاشتم زدم ثبت

ی جورییی نفسمو دادم بیرون یه اخیش بلند گفتم 😂

رو قالب وبم خیلی حساسم

یعنی رو همه چی حساسم کلا

اگ‌ی چیزی بریزه رو گوشه دفتر یا کتابم خیلییی ناراحت میشم

و اون موقع خدا رحم کنه ب باعث و بانی اینکار

این قالبم همینطوری

نمیدونم خوبه یا بد

ولی من مدلمه:)

+یه چیز خیلی جالب ! جمله فاز سنگین گذاشتم بعد6 ساعت 15 کامنت خورد پست نهج البلاغه بعد سه روز 9 کامنت :)

به کجا داریم میریم؟

+یه چالشی در راهه ... :))

قابل توجه نویسنده ها

تعداد صفحات : 2

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب : 27
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز : 4
  • بازدید کننده امروز : 1
  • باردید دیروز : 16
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 27
  • بازدید ماه : 34
  • بازدید سال : 34
  • بازدید کلی : 34